تبليغاتX
سکوت
نور
 

...

و خدا را سپاس ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:54  توسط شیما  | 

 

چقدر غروبو دوست دارم

چون رنگه غمش رنگه منه

چه زیاد دریارو می خوام

آخه غرشش فریاده منه

ولی اما سنگو نمیخوام سپرده خودشو دسته آبو خاکو باد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:12  توسط شیما  | 

 

می گن با یه گل بهار نمی شه

می گن دستتو به طناب قلاب کن و بالا برو

می گن دستتو به پشتت بگیرو بلند شو

می گن قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود

می گن انقلاب پیروز شد دشمن شکست خورد

می گن جمهوری .....

می گن زیر سایه درخت خنک

می گن 10 تا انگشت دست

می گن دو تا دست می گن دوتا پا دو تا .................

می گن والدین

می گن من و تو

می گن ما

اما افسوس که من از وقتی منو شناختم همش گفتم من... از غرور! از اعتماد به نفس! از تنهائی؟

نمی دونم فقط می دونم که همیشه سر دو راهیهی تنها یه توکل بود که دستم می گرفت که اونم هیچ وقت نتونستم لمسش کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:46  توسط شیما  | 

 

چرا همیشه تا سکوت نشکسته همه چیز خوبه ...

چرا هیچ وقت نمی شه بدون نور زلال  خوبیرو دید...

چرا اونا که بالا و بالاتر می رن کمتر گوش شنوا دارنو حرفاشون بوی سکوتو تنهایی می ده...؟

چرا هر چی به قله نزدیکتر می شن کمتر از تاریکیها می گنو نور خورشید هم دیگه چشمشونو نمی زنه...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:0  توسط شیما  | 

 

دوست دارم تو ساعتهای اوج مصرفه دنیا که همه بیدارنو در رقابت

من خواب باشم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:33  توسط شیما  | 

 

وقت سحر که همه از خواب دیده به دنیا گشوده بودند

 من در رویای شیرین و آشفته ام

آن سوی ابرها در خواب بودم

بانگ صبحگاهی آنان را فریاد کرده بود

 و من تازه دریچه قلبم باز شده بود

 نور خورشید در میان قلبم به رقص آمده بود

 شقایق ها مرا در آغوش گرفته و بالا می بردند...

1386/03/17

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 20:28  توسط شیما  | 

 

با آن همه پریشانی و دغدغه در اوج نا امیدی و خستگی ام می آیی

در حالی که تو را شکایت کردم و

 بزرگییت را نادیدم در این همه صبر و حوصله

 در این مرگ بی پایان امواج تو را ندیدم

و حال بعد از این همه تلاطم نفرت اندود!

آرامو دل انگیز بر پشت  شبنم با بال نسیم در بلندای عرش به رقص درآمده ای

و مرا در این همه شکوه و عظمت مهمانی کرده ای

 اما بیچاره این مهمان با پشته ای از خجلتو پشیمانی

1386/03/18

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:22  توسط شیما  | 

 

خدایا ازت می خوام بهم بده...

خدایا دوست دارم حسم کن

خدایا عاشقتم منو بفهم

خدایا صدات می زنم منو بشنو

خدایا بت امید دارم بهم امید ببخش

خدایا دنبالتم دستمو بکش

خدایا ازت نیرو(آرزو) می خوام بهم بتاب

خدایا نور چشمی منو ببین

خدایا همه وجودمی وجودمو از خودت پر کن

خدایا دلم تنگه  تومی دونی تو می تونی ...ش  کنی

خدایا دارم غرق می شم به ساحلم برسون

به تو نگم از کی بخوام  کی می تونه...

1381/06/19

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:0  توسط شیما  | 

 

ایمان؟

من می گم اگه یه وقت به هم مهربونی می کنیم

 اگه یه وقت دلمون برا هم می زنه

 اگه به هم کمک می کنیم

 اگه احساس خواهر برادری می کنیم

 اگه همدردی می کنیم

 اگه قلبمون برا هموطنامون می تپه

اگه می خوایم خیرمون به هم برسه

و اگه...

همدیگرو دعا کنیم

دعا کنیم ایمان هممون روز به روز قویتر بشه

این دیگه یعنی آخرشه

آخره آخره دعا همینه

اگه ایمانمون همونی که نمی دونم یعنی چی محکم باشه

دیگه جایی برا درد و غم و غصه و مرض و گرفتاری و

زشتیی و آزار و اذیت ودروغو سختیی و مشکلات نمی مونه   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:53  توسط شیما  | 

 

چرا؟

چرا همش بمون گفتن خوب باشید خوبی کنید برای داشتن بهشت و نداشتن جهنم!

چرا همش بخاطر وعده ها

چرا نمی گن خوب باشید بخاطر همین چیزایی که دارین

آخه مگه اون که خو بهو خوبی می کنه و خدا رو داره  پس دیگه بهشت و می خواد براچی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط شیما  | 

 

درد دیوانگان را عاقلان (عاشقان ) کی فهمند؟                                             

                                               همسایگی خار را پیله ها (گل ها)  کی دارند؟

 دوری یار را ندیمان (غریبان)  کی بینند  ؟

                                       سیلی موج را قله ها (ساحل ها) کی خورند؟          

 نوای باد سحر را خواب آلودگان(سحر خیزان)کی شنوند؟

                                       آواز پنهان را صبح (شب زنده داران)  کی شنود؟

  طراوت باران را کویر (باغ)  کی دارد؟

                                        تن پوش سبز را خاشاک ( درختان)  کی پوشند؟                     

 حس بودن را بی خبران (بی خودان کی دارند؟

                                         ترنم نسیم را سنگ ( پر) کی کشد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:16  توسط شیما  | 

 

نا امید نباش ما هم خدایی داریم و وقتی حس کردم که !

دیدم تو این همه شلوغیی و بی وفایی که کسی فکر کسی نیست  اجا زه می ده یه قلب پاک و مهربون هم

برای تو بتپه اونوقته که احساس غرور می کنی...

۱۳۸۲/۰۲/۱۵

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:6  توسط شیما  | 

 

زندگی ؟

عشق...

محبت...

...

در مورد هممون از یه جایی شروع شده و می شه!

 من؟

دوستت دارم بخاطر دوست داشتنی ها (از روی خودخواهی؟)

 

ولی توچی ؟ با چه حساب قبلی این همه زیبایی و دادی؟(ازرو مهربونی؟)

 

الان دیگه عاشقتم بخاطر خود خودت !(عظمتت)

چرا؟

چون فرق داری با من تو بزرگییو آدم عاقل! بزرگیها رو دوست داره ...

من اول بار تو رو خواستم بخاطر چیزایی که بهم دادی ولی تو !؟

تو؟

بخاطر هیچ!

بخاطر همه این چیزای با ارزشی که بهم دادی ازت ممنونم ولی ازت می خوام لیاقت استفادرو بهم بدی

که قدروقیمت همینایی هم که دارم و بدونم.

۱۳۸۲/۰۱/۲۰

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:3  توسط شیما  | 

  

  ...  همیشه همه چیزو در حد عالیی و بالا می خوام؟

 چون از پروردگار می خوام نه بنده هاش!

 به همین خاطرم معمولاً هیچی ندارم...

 که خود این باعث می شه وابستگی ها  کم بشن .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:13  توسط شیما  | 

 

خدایا نمی گم !

خیلی صبور بودم و نمی گم تحمل کردم؟

چون اونوقت اگه ....

مثل هیچ!

خودت با همه ضعف و نا توانیهام آشنایی ولی بعد از این همه تحمل تازه می فهمم که هیچ اتفاقی هم

  نیا فتاده :

اگه حکمتت ؟که خودتم تحمل و صبرش و می دی

 اگرم آزمایشت؟  من کم آوردم

 ا گر مصلحتم ؟ پس سپاسگذارم که بدتر نبوده

هر چی باشم و هر جا باشم غرق خوشبختی و بدبختی هم  که باشم تو باید راه رو بهم نشون بدی ...

خدایا رحم کن به ارحم الراحمینیت.

۱۳۸۵/۰۵/۰۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:32  توسط شیما  | 

 

دلم می خواست بتونم حرفام رو  روی آب بنویسم؟!

 چون اونوقت دیگه اگه کسی می دید یعنی دیگه واقعاً پاک و خالص فهمیده .

ولی اینطوری همه می بیننو...

۱۳۸۲/۰۳/۲۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:1  توسط شیما  | 

 

ای دل من

دل من تیره و تاره دل من حال و هوای گریه داره دل من تنهای تنهاست...

آیا کسی هست که بفهمد دل تنگ و تار مرا؟

آیا دل خوشی شادی می خواهد و بس...

آیا در این غروب زیبا دل من بهانه می گیرد یا برای گریه بهانه ها دارد ؟

آیا دل  نمی داند که من می خوانمش و می طلبمش؟

آیا دل نمی داند  که همه خواسته های من و تمام وجود من و همه ایمان من ازاو  آغاز می شود؟

پس آن دل که خوشست دل نیست ! سنگ است ...

نمی دانم ولی می خواهم که بهانه هایت را بدانم ...

۱۳۷۸/۱۲/۲۴

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:58  توسط شیما  | 

 

قسم به سرخی انار به سافی آب سادگی ساز که تو را دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 14:14  توسط شیما  | 

 

چه زیبا رخ می نمایی آنگه که نیمی خواهان نیمی دیگر است

آن نیم تا تو دارد تمام دارد و بیم ندارد ور بیم دارد تو ندارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:37  توسط شیما  | 

 

ای مهربان

       جان تشنه ام را از غزل زلال هستی ات سیراب می کنم  

       و لحظه لحظه زندگی ام را از بهر تو می نوازم .  

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:53  توسط شیما  | 

برای او که سرآغاز تفکر و اندیشه است

آمده ام که صادقانه سبوی عشق را بنوشم و محرمانه پیمان عشق را با تو ببندم

آمده ام که بگویم تا آخرین قطرات جسم و تا آخرین لحظات دنیا و تا آخرین لذتها و نفس ها و هوس ها با تو باشم تو مرا معشوق باشیی و من تو را عاشق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:46  توسط شیما  | 

 

راز گل سرخ

?

آیا زندگی زیباست

آیا زندگی برای همه زیباست

آیا زندگی برای خاک است یا برای گل

آیا خاک بخاطر گل زیباست یا گل بخاطر خاک

آیا زیبایی با هر دوی اینهاست

آیا گل مغرور است

آیا نمی داند خاک در کنار او و بخاطر او صاف و ساده است

آیا گل نمی داند می تواند خاک را به هر شکلی درآورد

آیا نمی داند که همه اشکال خاک گل را دوست دارند

آیا گل می داند و نمی خواهد باور کند

آیا گل های زرد و سرخ با هم دوستند

آیا گل های سرخ نمی خواهند زردیی گل های زرد به آنها تبدیل شود

آیا گل های سرخ مهربانند

آیا گل های سرخ نمی دانند که قلب خاک برای آنها می تپد

آیا گل های سرخ بی تفاوتند

آیا گل های سرخ قلبشان سرخ است پس چرا سرخی رخ نمی نمایاند

آیا سرخی فقط ازآن گل سرخ است

آیا گل زرد این حق را دارد

آیا گل زرد خود می خواست که زرد باشند

آیا خاک خود می خواهد که صاف و ساده باشد در برابر گل ها

آیا خاک این اجازه را به خود نمی دهد که مانند گل سرخ باشد

آیا مهربانی حق گل است یا خاک

آیا گل ها نمی دانند که خاک مهربان است

آیا خاک سرخی را به آنها هدیه کرده  است پس خاک خود سرخ نیست

  چرا گل های سرخ در خاکند

آیا زندگی به شرط با هم و در کنار هم بودن خاک و گل زیباست

حال که خاک آغوشش را برای گل های سرخ باز کرده آیاگل های سرخ با عشق و

 مهربانی آغوششان را برای گل های زرد باز خواهند کرد

آیا گلهای زرد باید منتظر بمانند و صبر کنند یا آنکه بخشکند و سرخ نباشند...

۱۳۷۸/۱۲/۱۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:40  توسط شیما  | 

 

یه روز برفی آفتابی

؟

آیا روزهای آبی و زیبا روزی خواهند آمد

آیا روزهای سبز ما را در آغوش خواهند گرفت

آیا باید ماند و صبر کرد  یا رفت و ویران شد

آیا زندگی ماندن است با تاریکی ها یا رفتن است با سبزی ها

آیا طاوان زنده بودن و زنده ماندن سوختن و ساختن است

آیا باید تحمل کرد و هیچ نگفت یا باید فوران شد و حقیقتها را گفت- یا اصلاً تو حقیقتها را می دانی

آیا در بر این همه تاریکی و زشتی روشنایی وزیبایی هست

آیا آدمی باید آدم بود که تاریکی ها به روشنی تبدیل گردند یا آنکه آدم نبود و به روشنی رسید

آیا روشنایی ها تو را در این تاریکی حمایت خواهند کرد یا آنکه نور فقط در روشنایی است

آیا می شود با نور بود در تاریکی ها

آیا سزای نور است که بخاطر تاریکییت تو را تحمل کند

آیا مردن زیباترین واژه نیست

آیا ماندن و تحمل کردن سختترین واژه هاست

آیا همه درها به سوی روشنی باز خواهند شد .باید پشت در ماند و ایثار کرد یا آنکه باید فنا شد و هیچ نگفت تا درها    به رویت بشکنند و ستاره ها از روی تو عبور کنند    

آیا عبور فقط ازان ستاره هاست پس چرا عبور برای تو نیست

آیا ستاره ها تحمل دارند که ببینند و بشنوند یا آنکه حق دارن که نمانند و ببینند

آیا نور فقط برای ستاره هاست یا آنکه ستاره ها سهمی از نورشان را به تو خواهند داد

آیا خورشید فقط مادر ستاره هاست

آیا خورشید نمی تواند تاریکی هایمان را به نور برساند

آیا خورشید قادر است آیا تو لیاقت داری

آیا باید با خورشید دوست بود یا بخاطر تاریکی ات از نورش بگریزی

آیا دل خورشید برای نور می تپد یا آنکه از روی محبت برای تاریکی هم خواهد تپید

آیا تاریکی عدم نورانیت است یا آنکه تاریکی در کنار نور است

۱۳۷۸/۱۱/۱۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:36  توسط شیما  | 

نمی خوای شروع کنی؟
نگران چی هستی؟
توکل کن به اون لطیف بزرگ وبا اطمینان کامل حرکت کن.آخه یک بزرگ مهربون هست که بتونیم بهش دلگرم باشیم.

 پس بیا همت کنیم و بی دغدغه شروع کنیم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:42  توسط شیما  |